|
اردی بهشت هایی كه هاشور خورد |
|
|
می گریزم از قفس می گریزم از ترانه از نفس از سپیده از صدا صادقانه می گریزم از خدا * می نویسم از سکوت پاک می کنم من از سطور ذهن قصه ی هوا و آدم و هبوط می نویسم از سکوت * در هجوم سایه وار روشنی می رسم به تو پس از هزار قرن فاصله می رسم به لحظه ای که از دیارمان کلاغ پر زدی ای عزیز جمعه های عشق و درد و پر زدن * مهربان! بعد پر کشیدن تو یک پرنده مرد یک غزل شکست یک ترانه سوخت وزن شعر در عزای او نشست بعد تو ای ستاره ی همیشه قطبی ام هیچ کس مسافر دیار شب نشد شاعری به سمت دل نبرد راه بزم نور و جذبه و صدا نگشت رو به راه من به جای ماندم و همیشه های فرصت گناه * نه! نمی توانم از تو بگذرم من در انتهای فصل آخرم در سیاهی و ستاره مردگی من چگونه میتوانم از طلوع بگذرم من پر شکوه تلخ باورم * گوش کن کمی به حرف های من هم نفس! هم آسمان! هم آرزو! شاه زاده ی قبیله های شعر روبه رو دست های کوچک مرا بگیر یک غزل ترانه از دلت بگو آی با توام بزرگ! هم نفس! هم آرزو! با من از وطن بخوان! بگو! بگو! ******************************************* ته نوشت1: به قول ع.سلیمیان عزیز: دوباره سال نو شد و دل زمین سیاه ماند من از دعای یا مقلب القلوب خسته ام.... ته نوشت2:دوست ندارم عید رو! ندارم! ندارم! ن----------دا----------------رم!!!!!!!! ته نوشت3:یک سال گذشت سارا! امروز میشه یک سال! دقیقا....
+ نوشته شده در ساعت توسط ساراجزایری |