|
اردی بهشت هایی كه هاشور خورد |
|
|
اینو بخونین!
. . پری __ برو اونور تر ! __ من که سر جای خودمم ، تو خیلی تپلی شدی ... __ هیس ! ... پونه گوش کن ... فکر کنم باز بابا اومد ... قلبم شروع به کوبیدن کرد ، آروم دست پری رو گرفتم ، دستش می لرزید ... اونم ترسیده بود ! ...... کاش میتونستم گوشامُ بگیرم ... *** چند روزیه که همه چیز آروم و ساکتِ ... من و پری خیلی خوشحالیم ... اونقدر خوشحال که برای هم شعر می خونیم ... شبا هم پری برام قصه میگه ... بعدش هر دومون شروع میکنیم به خیالبافی ... آرزوهامون یه وقتایی از هم دوره و یه وقتایی هم خیلی نزدیک ... اما چیزی که مهمه اینه که ما همیشه با همیم ... همیشه ! *** __ پونه ! پونه ! بیدار شو ! آروم چشمامو باز میکنم ، پری داره نگام میکنه ... کاش این پرده از جلو چشام کنار بره ! نمیتونم درست ببینم ... اما فکر میکنم که چشماش پره اشکه ! .... اشک ؟؟؟ یهو با همه قدرتم از جا میپرم ... مامان بلند جیغ میزنه : آخ ! بهش توجهی نمیکنم ... نگام روی پری ثابت شده ... __ پری تو داری گریه میکنی ؟ __ پونه دلم می خواد بغلت کنم ... __ پری طوری شده ؟ __ هنوز نمیدونم ... نمیدونم ! *** با نوک پام آب بازی میکنم ... از صدای شلپِش خوشم میاد ... بهم آرامش میده ، زیر چشمی به پری نگاه میکنم و ریز ریز می خندم ... آخه خودشُ چسبونده به دیوار و فالگوش وایساده ... بر عکس من که بی خیالم ، اون خیلی تیز و کنجکاوه ! یه ذره آب بهش می پاشم ... عجیبه ! نمی خنده ! ... سرمُ میذارم روی قلبش ... صدای قلبش همیشه آرومم میکنه ... دستاشُ دورم حلقه میکنه ... می پرسم : پری پس کی نوبت ما میشه ؟ جواب نمیده ... سکوتش منُ میترسونه ! *** باز مامان داره گریه میکنه ... انعکاس صداش اینجا خیلی وحشتناکه ... باز بابا داره داد میزنه ... باز ما از سر بیچارگی فقط داریم به درو دیوار مُشت می کوبیم ... باز دوباره همه چیز داره تاریک میشه ... باز من دست پری رو محکم گرفتم ... باز پری داره می لرزه ... باز اون بیرون صداها بیشتر میشن ... باز مامان دستاشُ مُشت میکنه و محکم می کوبه توی سرِ ما ... باز ما از درد مچاله میشیم ... باز منتظر فریاد آخر مامان می مونیم ... منتظریم که بگه ... نه ! اما این بار مامان می ناله : ... بسه دیگه ! باشه ... قبوله ! هر چی تو بگی ... با وحشت به پری نگاه میکنم ... چقدر کوچولو شده ... نگاهش مات و سرده ... می پرسم قبوله یعنی چی ؟ پری با سماجت فقط انگشتشُ می مکه ... *** چند ساعت گذشته ... ولی هنوز هیچی فرق نکرده ... مامان هنوز داره هق هق میکنه و پری با لجاجت همونطور ساکت مونده ... خسته شدم از هردوشون ... شیطنتم گل کرد و شروع کردم به بازی کردن ... ورجه ورجه میکردم و می خندیدم ... می چرخیدم و با دستام پری رو قلقلک میدادم ... پری همه اش پَسم میزد ... اما من ول کن نبودم ! یه مُشت آب ریختم توی دهنم و فوتش کردم تو ی صورتش ... پری زُل زُل نگام کرد ... بعد یهو خندید ... دستشُ گرفتم و هر دو بالا و پایین پریدیم ... صدای جیغ کر کنندهء مامان خشکمون کرد ... __ بی انصاف ، نگاه کن ... دارن تکون می خورن ... اینا زنده ان ... میفهمی ؟ ... زنده ! ... چطوری بُکشیمشون ؟ صدای بابا مهربون و آرومه : من صلاح هممونُ می خوام .. خودت خوب میدونی ما شرایط بچه دار شدن نداریم ... هنوز دانشجوییم ... تازه اگه خونواده هامون بفهمن ما صیغه ایم میدونی چی میشه ؟ اشکام چیکه چیکه میریخت .... با انگشتام با اشکام روی مامان خط خطی میکشیدم ... دلم برای آدمای اون بیرون خیلی سوخت ... *** شب بود ... من و پری آروم بودیم ... دزدکی همدیگرو نگاه میکردیم تا قیافه هامون یادمون نره ... آخه تو این چند مدت این شکلی بودیم ... قبلا یه شکل دیگه بودیم ... آخ که چقدر دلم برای اون قبلنا تنگ شده ... خوشحالم که دوباره بر میگردم ... فقط کاش قبلش اینی که میگن مامانه رو میدیدیم ... __ پونه ... به نظرت مردن درد داره ؟ نگاش میکنم ... چقدر خوشگل شده امشب ... نمیدونم اما گمونم داشته باشه ! __ تو میترسی ؟ __ اگه تو پیشم باشی نه ! __ ما همیشه با همیم ... __ آره پری ... همیشه ... دستمُ محکم گرفت ... این بار پری نمی لرزید ! *** بوی عجیبی میاد ! گمونم وقتش شده ... مامان داره زیر لب با ما حرف میزنه ... اما من دیگه صداشُ دوست ندارم ... نمی خوام به حرفاش گوش بدم ... فقط دلم می خواد با پری باشم ... این بو داره بی حالم میکنه ... .... صدای قیژقیژ وحشتناکی بلند میشه... فکر کنم صدای مرگ که میگن همین باشه ... خودمُ جمع میکنم ... می خوام کوچیک بشم ... موجهای بزرگی توی آب درست میشه ... همه چی داره تکون می خوره ... ناخوآگاه جیغ میزنم ... پری جواب نمیده ... دوباره جیغ میزنم : پری کجایی ؟ صدای مرگ با عصبانیت داره میاد طرفه ما ... پری داره به مرگ نگاه میکنه .... با گریه میگم .. پری بیا اینطرف ... یه دفه حس کردم یکی هولم داد ... کورمال کورمال نگاه میکنم ... پری داره منُ میچسبونه به دیوار ... از پشت بغلم میکنه .. منُ جا میده توی سینه اش ... دستمُ محکم میگیره ... آروم توی گوشم میگه : من اول میرم کوچولو ... ناله میکنم ... نه پری ... نه ! ... پری .... *** .... بوی خون میریزه توی حلقم ... هیچ جا رو نمیتونم ببینم ، می خوام داد بزنم ... اما یه جرعه مرگ قورت میدم .... دست پری رو ول نمیکنم ... سفت گرفتمش ... یهو پشت سرم خالی میشه ... .... گرمای پری رو دیگه حس نمیکنم ... هنوز دست راستش توی دستمه .... منتظر میشم .... حالا نوبت منه ... .... پری دارم میام ..... منم دارم میام پری ..... .... یکی داد میزنه : نه ! وایسید ...صبر کنید ! .... صدای مرگ قطع میشه ... آب کم کم آروم میشه ... یه نفر هنوز داره فریاد میزنه .... هوا خنک میشه .... سردم شده ! نمیتونم چشمامُ باز کنم ... اما میدونم همین جام ! آروم صدا میزنم : پری ؟ میترسم اگه بلند تر بگم مرگ صدامُ بشنوه ... دوباره زیر لب میگم ... پری ! اما همه جا ساکت ِ ... نمیخوام چشمامُ باز کنم ... حالا نه ! *** ... برای بار سوم میپرسم : عروس خانم به من وکالت میدهید ؟ مامان با خوشحالی میگه : بله ! .... بابا اونطرف قهقهه میزنه .... و هیچکسی صدای فریادهای منُ که میگم نه ! نه ! نه ! نمیشنوه .... .... چه زود نفرت داشتنُ یاد گرفتم ... خیلی زود ! *** در ادامهء خبرها ... امروز در بیمارستان میلاد ! تهران نوزاد دختری با سه دست متولد شد ... دست چپ این نوزاد طبیعی است اما دست راست وی از قسمت مچ دارای دو انشعاب کامل است و انگشتان این دو دست در هم گره خورده است ... پزشکان امیدوارند با بزرگ تر شدن نوزاد بتوانند دست اضافی را بردارند ... اینجا تهران است ... بخش خبری 19 ! *** اما چیزی که پزشکان نمیدونن اینه که من هرگز دست پری رو از خودم جدا نمیکنم ! ... ما همیشه با همیم ... همیشه ... نوا خُرداد ۸۶ ***************************
+ نوشته شده در ساعت توسط ساراجزایری |