|
اردی بهشت هایی كه هاشور خورد |
|
|
امتحان پايان ترم داشتم اون روز برفي.ظهر بود و شونصد ساعت ايستادن منتظر يه چار چرخ كه برسونتم دانشگاه،يه ريزه علف زير پام سبز كرده بود. (يعني تف به اين شانس! باز بايد دربست كنم! همش زير سر اين اردي بهشتي بودنمه كه منو اين قدر صبور و بي خيال بار آورده؛و الا من خودم دختر پاكي ام!) نشستم تو تاكسي.(وقتي ميگم تاكسي،منظورم همون چارچرخيه كه يه خط دراز از رو كاپوتش رد شده و سر از آخراي صندوق عقبش در آورده.يه آرم گنده هم محض خالي نبودن عريضه نشسته رو سقفش؛نگفتم شخصي كه!) ميان سال بودن راننده و گاه گاهي نگاه هاي دلبرانه از آينه به عقب انداختن باعث مي شد تو دلم ايول گويان، بزنم به تخته و خدا بيامرز بفرستم واسه پدر اونكه فرموده:دود از كنده بلند ميشه. . . -دانشجويين ديگه؟! -چطور؟! -هيچي...چون تا دانشگاه ميرين پرسيدم. خودمو سر گرم جزوه كردم. -ميشه شماره تونو داشته باشم؟ زل زدم به آينه! ابروهام گره خورد تو هم : -چي چي مو داشته باشين؟!!! -شماره تلفنتونو... گره ابروهام باز شد: -آهان! شماره تلفنمو...سيستم جديده نظامه كه راننده تاكسيا از مسافراشون تلفن بگيرن؟! -نه!من از هركسي شماره نمي گيرم!فقط خانوماي سربه زيرو نجيب و... -بفرماييد اسب ديگه؟! -بله؟ -هيچي!ميگم به چه مناسبت اونوخت؟! -خب زندگي كه فقط كار نيست...عشق ورابطه ي دوستانه هم هست... تلفنم زنگ خورد.مريم بود. -دارم ميام.تو راهم. قطع كردم.زل زدم تو آينه دوباره. -همسرم بودن پدر جان! -چرا به من ميگي پدر جان؟به جان بچه هام من زير پنجاه سالمه! -عجب!پس متاهل تشريف دارين؟ -بله.ولي اصلن رابطه ي خوبي با همسرم ندارم. -معلومه! -بي انصافي نكنين خانوم! مشكل از همسرمه! بيماره.بر قراريه رابطه سخته واسه ش. خب منم آدمم! تا كي تحمل كنم؟ سختمه خانوم! -از خونه ي باباشون كه نيوردن اين بيماري رو. -چرا ! بنده خدا از همون اول بيمار بود.من مردونگي رو در حقش تموم كردم! من به اين مسايل اهميت مي دم! طرف مقابلم خيلي واسه م مهمه خانوم! تو اين رابطه بيشتر به فكر طرف مقابلمم. -خانمتون ميدونن كه ... -نه! خبر نداره.دليلي نداره كه بفهمه. -طلاقشون بدين حداقل.فكر اون روزي باشين كه مي فهمه! بچه هاتون! طلاقشون بدين! -نه! نامرديه! گناه داره.... -پس به مردونگيتون ادامه بدين.... . داشتم پياده مي شدم كه گفت: -يه خواهشي دارم.اگه بين دوستاتون كسي هست كه از هر نظر سالمه و از اين بيماريا نداره -خب ! میدونین که این روزا ايدز زياد شده- اگه زحمتي نيست...... نمي دونم صداي كوبوندن در ماشين بود يا غرش رعد و برق كه يه چيزي، یه چیزایی رو تو دلم لرزوند! . . . .............................................................................. پ.ن: نداریم! پ.ن۲:چرا داریم! وب زیبایی داری!چه مطالب جالبی!به به!چه چه! آخرشه!چه قشنگ می نویسی! بابا تو دیگه کی هستی؟!ایول! دمت داغ! به منم سر بزن! یعنی اگه نزنی دیگه نه من نه تو! به روزم،بیا اونورا آبجی!..... یک کلام ختم کلام: از تایید این مایه نطرات جوات!معذوریییییییییییم! ما رو چشامون حساسیم(قابل توجه اون دوستی که میگفت عکست شبیه حیدر زاده ست پ.ن۳:اینجا به زودی به روز میگردد،سوال نفرمایید!
)نه دست خودتو خسته کن نه چشم منو!![]()
+ نوشته شده در ساعت توسط ساراجزایری |
آبم با خانوم معلم تو يه جوب كه سهله تو يه رودخونه م نمی رفت پنجم دبستان كه بودم. يه روز سر درس دينی ازش پرسيدم: حضرت يعنی چه؟ جواب داد:يعنی سرور! آقا!....بعد يه نگاهی بهم انداخت كه يعنی ديگه ساكت دختره ی....(سابقه دار بودم آخه!) شتر دیدم ندیدم و بی خيال نگاهش پرسیدم:پس چرا میگن حضرت فاطمه؟!حضرت مريم!؟حضرت... نمی دونم تو نگاه من اسفندی بود كه رو آتيش چشم خانوم معلم ريخته شد يا تو ريز ريز خنديدن هم كلاسی هام كه دردسرتون ندم آخرش سر از دفتر مدیروناظم در آوردم واسه بيان پاره ای توضيحات! * اين قصه سر دراز دارد؛ يادمه دبيرستان كه بودم يه بار به حكم آقای بينش كافر شدم وقتی ازش پرسيدم چرا يه زن نمي تونه 2 تا همسر داشته باشه(چند تاش بماند) اسلام دين برابريه ديگه؟! دانشگاهم از آقای حقوق(اسمشونو گذاشته بوديم استاد ابعاد گسترده!) همين سوالو پرسيدم . جوابشونو بايد آب طلا گرفت كوبوند سردر سازمان ملل كه اين بيگانه های عقب افتاده حساب كار بياد دستشون: به خاطر مسايل بهداشتی!!!
*
پ.ن1: گورتونو گم....إإإإإإإإإإ....با شما نيستم كه!با اون سوالای خونه خراب كن و پر رویی ام كه تو كله تون دارن مي چرخن!
پ.ن 3: وقتی سارا دختر اردی بهشت تو اين دنيای مجازی زاده شد،اصلن فكر نمیكرد كه يه روز ممكنه عوض شه؛همين حالا اما بگم كه ممكنه يه روز عوضی هم بشه!
معنی اين پست این نيست كه شعرو بوسيده نبوسيده گذاشتم كنار!
***
+ نوشته شده در ساعت توسط ساراجزایری |