|
اردی بهشت هایی كه هاشور خورد |
|
|
امشب به پاس بودن تو كم مي آورم بنشين!يك استكان پر از غم بياورم با من بنوش تا به سلامت ببينمت آن سو تر از هميشه و عادت ببينمت در من بپيچ و خستگي ات را به من ببخش يك لحظه عطر داغ تنت را به زن ببخش اين زن هزار سال اسير نگات بود بنشين ببين به روي تنش جاي پات بود بنشين و از نگاه من امشب غزل بباف آي!از سكوت سركش اين زن غزل بباف آويز كن به كوچه ي اردي بهشتي ام اي كاش بي غزل تر از اين مي نوشتي ام اي كاش بي غزل تر از اين مسخ مي شدم عهد نگات بودم و هي فسخ مي شدم هي فسخ مي شدم و تو تكرار مي شدي فرمانرواي قلب من انگار مي شدي... .... من خشك مي شوم و تورا سيل برده است اما بگو براي تو سارا نمرده است... اما بگو براي تو سارا هنوز و هي... ........ بي خيال مي شم آخر اين شعرو.....خصوصي آخه! ************************************ خب!تموم شد.ته كشيد،يا من با اون قهر كردم يا اون با من!اما دلم نمي خواد اينجا شبيه يه مرداب،ساكن باشه. سارا دختر اردي بهشت عقيده داره كه همه ي حروف رو نمي شه تو شعر ريخت. فقط همين!
+ نوشته شده در ساعت توسط ساراجزایری |