تبليغاتX
اردی بهشت هایی كه هاشور خورد

اردی بهشت هایی كه هاشور خورد


بانو!

بزرگ!

ساده!ستاره!همیشه سبز!

ای از تبار و ایل خدایان جاودان!

بانو!بمان.....بمان!

*

بانو بمان اگر چه دلت را شکسته اند،

بانو! اگرچه درب غزل را

-این دست های تف زده ـ

بر اشتیاق وسعت شعر تو بسته اند،

اما نرو!

ببین!بی تو....حتی ردیف های غزل واره خسته اند،

محض رضای خاطر تب دار آسمان،

بانو ببار!بانوی آب و غزل بمان!

*

بانو ببار!غرق بکن در تلاطمت،

در آیه های آینه زاد تبسمت،

شرجی عشق را!

ای مست شهر شب،از لای لای درد نژاد ترنمت

ای زنده هرچه خشک از هرم عطر عیسوی فصل گندمت!

محتاج توست باغ ترک خورده ی خزان

بانو بگو!بمان

*

بانو بگو!بگو که:"بهار دیار ما،از چنگ دیو یخ آزاد می شود."

بانو!فقط اگر تو بگویی!بانو فقط اگر تو بخواهی

این شهر سوخته آباد می شود،

غمگین ترین به اذن شما شاد می شود،

دیگر نکن فغان

با فصل جاودانی لبخند و روشنی

بانوی من بخند،بانوی من بمان...

*

اما دلش گرفته پریزاد آسمان

-تو بغض می کنی -

از سمت سرد سیر خیابان رو برو

آرام می رسد

آوای هق هقی که به توفان نشسته است....

*

معنای آرزو!

دیگر نبار روی سکوت پیاده رو،باشد برو....ولی

بانوی عشق و خنده و اردی بهشت و نور

تا هرچه دور دور

تا هرچه ارغوان

در قلب کوچکم

مانا!

بمان...بمان!

**************

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساراجزایری |


تمام کودکی ام

-هرچه بود-

گم شده است!

کسی که کودکی ام را

ربود

گم شده است!

 

کجای سادگی ام

بازی من و تو وآن...

وآن قشنگ ترین یادبود ....گم شده است؟

 

یکی مرا برساند به ابتدای خودم

حضور خسته ام از این حدود

گم

شده است

 

و دست های سپیدی که در سیاهی شب

طلسم پنجره ها را

گشود

گم شده است

 

کسی شنید...؟!

"در آغوش لال وشرجی خاک

طنین

هق هق خاتون رود

گم شده است."

 

نشان خانه ی من را بلد نبود

غزل

میان کوچه ی "این هم نبود"گم شده است

 

از آن شبی که دل خلسه از غم تو شکست

در عمق حنجره شعری کبود گم شده است

***

قطار آمدنت باز هم نیامد و

عشق

میان سینی اسپند و دود....

 

 

******************************************

 

من دختر آواره ی" قابیل" مظلومم،اینجا کسی آغوش دردم نیست می دانم

اینجا کسی هرگز نمی فهمد مرا آری،بوی غریبی می دهد باران ایمانم

 

من دختر آواره ی قابیل مظلومم،بیچاره "بابا" جرمش از جنس حسادت نیست

من نیز کافر نیستم "حوا" که می داند،در حیرت ایمان" آدم" لیک می مانم

 

اینجا هوا سرد است ای دستان تان پاییز! فانوس چشمان شما تبدار و شب رنگ است

و بغض تان بغضی کویری خشک و بی حاصل،اما...ولی من تازه در آغاز بارانم

 

بودن خیالم نیست گر چه سرنوشت این است،تقدیر مان ماندن سکوت و انزوایی تلخ

"آدم" نمی دانست اینجا را بهشتی نیست،مجذوب گندم شد و من هم جنس انسانم

 

از سمت باران بهاری آمدم دنیا،تا سمت پست پوچ بودن پیش خواهم رفت

گه همدم شب های بی عشقان گهی عاشق،من زاده ی آمیزش احساس و عصیانم

 

آری نمی خواهم بفهمم درد انسان را،من از صدای هق هق این قصه لبریزم

هرگز نبود این آمدن دست خودم اما...

قابیل را "دل" بود و من تاوان آن جانم.......

 

*****************************************************************

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ساراجزایری |





Design by : Night Skin












.